محمد سعيد جانب اللهى
258
پزشكي سنتى و عاميانه مردم ايران با نگاه مردم شناختى ( فارسى )
تجربه دارند با گرفتن پلك چشم با دو انگشت و تكان دادن آن درمان مىكنند ( ضيغمى : 165 ) . عقربزدگى : در قوچان اگر عقرب كسى را بگزد ، يكى از كسان وى خبر به ملاى دعانويس مىبرد و او سيلى محكمى به گوش قاصد مىزند و اثر سم بر عقربگزيده خنثى مىشود ( شكورزاده : 262 ) . بيمارى روحى : در تركمن صحرا مريض را به خانهء سيدى مىبرند در آنجا ده يا بيست طلبهاى كه حضور دارند ، با همخوانى چله ياسين را چهل بار مىخوانند ، سپس سيد با شلاقى كه در دست دارد روى سر يا بدن بيمار مىزند و آياتى از قرآن مىخواند ، بعد دعا مىنويسد و به بازو يا گردن او مىبندد ( حسنى ، و ديگران 1381 : 335 ) . تراخم : قزاقهاى تركمن صحرا كلاهى سر بيمار مىگذارند و جلوى كلاه سوزنى را با نخ مىآويزند ، بهطورىكه سوزن مقابل چشم بيمار قرار گيرد ( همان : 335 ) . خوندماغ : در اردبيل نوك بينى شخص را محكم مىفشارند ( وجدانىفر و ديگران : 296 ) . گل خوردن بچه : در اصفهان اگر موى پشت سر بچه را هنگام گل خوردن بكنند ديگر گل نمىخورد ( نفيسى : 60 ) . سينه اومدن : مرضى است كه به سينهء زنان شيرده مىگيرد و متورم مىشود . در شهريار براى درمان آن دست بريدهء گرگ را بىخبر به طرف بيمار پرت مىكنند بيمار در اثر ترس ناگهانى خوب مىشود ( جانب اللهى ، فانى : 29 ) . گله گوش « 1 » : مرضى است كه زير گوش درد مىگيرد . در شهريار براى درمان آن يك قاشق چوبى داغ را ناگهان زير گوش مريض مىزنند ( جانب اللهى ، فانى : 29 ) . همنامدرمانى اعتقادى عاميانه است ، كه هر جاى بدن درد بكند ، اگر همان عضو را از گوسفند بخوريم درد بر طرف مىشود ( اسديان خرمآبادى و ديگران : 266 ) و اين همنامگرايى گاه به همه چيز اعم از حيوان ، پرنده و گياه و نام و رنگ هم عموميت پيدا مىكند ، در ذيل نمونههايى از آن را مىآوريم : خروسك : در اردبيل چند قطره خون خروس در گلوى بيمار مىريزند ( وجدانىفر و ديگران : 301 ) . زگيل : در روستاى لرنشين رداده ( شوش ) كسى كه خودش زگيل ندارد بىاطلاع فرد مبتلا گياهى به نام كارد ( در اين روستا به زگيل هم كارد مىگويند ) را كه بندبند است ، به تعداد زگيلهاى فرد بندها را جدا مىكند و آنها را روى بوتهء خار مىگذارد ، با خشك شدن گياه كارد
--> ( 1 ) . galagus ?